تبليغاتX
شهر کوچک من

از پیروزی انقلاب یک ماه گذشته بود. چهره و قامت ابراهیم بسیار جذاب تر شده بود. هر روز در حالی که کت و شلوار زیبایی می پوشید به محل کار می آمد. محل کارش در شمال شهر بود. یک روز متوجه شدم خیلی گرفته و نارحت است. کمتر حرف می زد. تو حال خودش بود. به سراغش رفتم. با تعجب گفتم: چیزی شده!؟ گفت: نه چیز مهمی نیست. گفتم: اکه چیزی هست بگو،شاید بتونم کمکت کنم. کمی سکوت کرد. اما مشخص بود مشکلی پیش آمده. به آرامی گفت:چند روزه دختری بی حجاب توی این محله به من گیر داده. یکدفعه خندیدم. ابراهیم با تعجب سرش را بلند کرد. پرسید: خنده داره!؟ گفتم: ترسیدم، فکر کردم چی شده!؟ بعد نگاهی به قدو بالای ابراهیم انداختم و گفتم: با این تیپ و قیافه که تو داری، این اتفاق خیلی عجیب نیست! گفت: یعنی چی!؟ یعنی بخاطر تیپ و قیافه ام این حرف رو زده. لبخندی زدم و گفتم: شک نکن! روز بعد تا ابراهیم رو دیدم خنده ام گرفت. با موهای تراشیده آمده بود محل کار ،بدون کت و شلوار!

فردای آن روز با پیراهن بلند به محل کار آمد، با چهره ای ژولیده تر، حتی با شلوار کردی و دمپائی آمده بود. ابراهیم این کار را مدتی ادامه داد. بالاخره از آن وسوسه شیطانی رها شد .

شهید مفقود الاثر ابراهیم هادی

منبع:قسمتی از مجموعه خاطرات شهید ابراهیم هادی (کتاب سلام بر ابراهیم)

+ نوشته شده در 91/02/08ساعت 14:11 توسط پژمان |

 

دلگیرم از لحظه ها،از آدمها..............

از دل نوشتن سخته،

حرف دل

همین :

ای کاش این عید با ظهور تو تحویل شود و سال نو...............

امیر زمان بسه دوری،بیا مولای من،یا صاحب الزمان


امسال هم زائر کربلای ایرانم،

ممنون شهدا هستم که دوباره دعوتم کردن و منو لایق دونستن .

عیدنوروز بر همه دوستان عزیزم مبارک

+ نوشته شده در 91/01/01ساعت 14:46 توسط پژمان |

 

پرنده دیگر به دنبال آزادی نیست

در قـــفس ماندن بهتر از آزادیست

در قــــفس مانـدن و حــبس شـــدن

بدتر از این همه نا پاکـــی نیســت

خوشا به حال پرنده ای که آزاد نیست

آخر این دنیا که مقصد و مقصود نیست

.....پژمان ۳۱/۳/۱۳۸۹....

+ نوشته شده در 90/12/03ساعت 18:36 توسط پژمان

نمی دانم پــس از مرگم چه خواهد شـــد

نمیخواهــم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چـــه خواهد ساخت

ولی بسیار مشــتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دســت کودکی گســتاخ و بازی گوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخــت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفتـــه  تر سازد

بدین سان بشکنـــد دایم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در 90/11/28ساعت 14:38 توسط پژمان

 

"دلتنگی"

اگر چه بی سر و پایم، بیا....دلم تنگ است

اگر چه پست و گدایم، بیا....دلم تنگ است

صدای سینه پس از گریه سخت می آید

ببین که مرده صدایم، بیا....دلم تنگ است

اگر چه از غم هجران دوست می میرم

بیا، نه بهر شفایم، بیا....دلم تنگ است

نه بهــر آنکه میانِ کویرِ تنهـــایی

میان خوف و رجایم، بیا....دلم تنگ است

نوای نی لبک سینه ام شرر خیز است

تو را به سوزِ نوایم، بیا....دلم تنگ است

مسیر کعبه میان غبار شب گم شد

شهاب قبله نمایم، بیا....دلم تنگ است

....................................................................................................

قصه گو/2/10/90

کلیک کنید

+ نوشته شده در 90/10/27ساعت 14:37 توسط پژمان |