به نام آفريننده ي عشق

خداوندا، به حقارت من فصاحت و به صراحت قلم من بلاغت و به انديشه ي نوشته هاي من ديانت عطا فرما .خداوندا در عرصه هاي تفكر و انديشه مرا دور از حماقت و نزديك به شهادت گردان .خداوندا،به سرماي قرن رايانه و اينترنت گرفتار آمده ام .خداوندا در عصري مرا به دنيا رانده اي كه لشگر پيل تن ((تجدد)) و ((علم)) بر گستره ي ضعيف ((مذهب))تاختن آغاز كرده و تو مرا نه ((متجدد)) و نه ((عالم)) كه ((عاشق)) آفريده اي .
چگونه به زيستن در اين گردونه ي تهوع آور ادامه دهم به حالي كه تجدد و رفاه طلبي و آسايش مرا از كرنش در برابر تو غافل ميسازد .غم نان و دلهره ي رزق و روزي و چند و چون زندگي،مرا از نيايش خالصانه ي تو باز مي دارد .
خداوندا !مسخ گشته ام،دور گشته ام،گم گشته ام ،حس مي كنم نيستم،هستم اما ((بودنم)) به كار تو كه خالق مني،نمي آيد .حقيقت خويش راتوي افزون خواهي و زياده طلبي گم كرده ام ،نماز،اين نزديكترين راه رسيدن به تو را،گاه فراموش مي كنم و گاه از سر ناچاري و عادت ـ عادت و نه عشق ـ به جاي مي آورم .
خداوندا ! علي را دوست دارم اما علي وار زيستن را قادر نيستم، توي گرداب ((سود)) و ((سودا)) به غرور رسيده ام و علي را گم كرده ام .خداوندا اگر علي نيستم ،اگر كه علي گونه نزيستم ،علي وار مردن را از من نگير.توي يك سجده ،توي يك نماز ،توي يك حس ناب عاشقانه ،جانم را از من بگير .
خداوندا پشيمانم كه در كربلاي ((كاغذ)) قلم من بيرق عباس نبود و نهضت قلب من حسيني نبود ،حسين را دوست داشتم و حسيني نزيستم .پروردگارا قلمم را زينبي كن ،اشك زينب را در دوات قلم من سرازير كن، بگذار تمام توشته هايم سرخ، به رنگ خون حسين و اشك واداده ام.
خداوندا ! رحيما ! گستاخ شده ايم، نه از هبوط سرگشته و حيرانيم و نه از ((سقوط)) نگران و پريشان .
خداوندا !دل داده به نانيم و شيدا گشته ي نام .فخر به نسب داده داريم و رشك به منصب، هرچه و هر جائيم مغروريم .به اندك،((خرده گير)) و به افزون،((جاه طلب)) و نا شكريم،خداوندا ! در گردونه ي گيج آور رزق و علم وسياست، تو را و جايگاه تو را و حب تو را و حضور تو را و عظمت تو را گم كرده ايم، يادمان نيست كه صبح را با نام تو آغاز كنيم.ما صبح مان را با مرباي توت فرنگي، با حلواشكري عقاب، با كره ي اطلس طلايي،با پنير محلي آغاز مي كنيم،ما صبح مان را با ((سلام صبح بخير))،با صداي قهقهه ي مجري خندان و شنگول راديو آغاز مي كنيم .ستايش تو را فراموش كرده ايم .
خداوندا !مهربانا ! به نفس هاي برآمده مطمئن و به گامهاي برافراشته مغروريم.منطق ما براي زيستن از فلسفه ي دكارت هم ساده تر است ((راه مي رويم، نفس مي كشيم، مي خوريم،پس هستيم)) اين فلسفه ي زندگي ماست.اما آنچه كه ديگران اسمش را زندگي گذاشته اند از نظر من ((دوندگي براي نان)) و ((حقارت براي نام)) و ((جسارت براي سياست)) است.مگر نه اين است كه بعضي سياستمداران اهل دروغ و مكرند ؟
خدا وندا مرا از سياست دور و به قداست نزديك كن،مرا از مصلحت،گريزان و به سوي حقيقت، روان كن .
خداوندا ! به جوانان ما ديده ي بصيرت عطا فرما تا به جاي چاه رو به سوي راه روند .
نویسنده : يكي ديگه !!!!!!
كلمات اندك (حرفهاي بسيار) ؛
زندگي يك اتفاق نادري است كه مجاني در اختيار همه گذاشته مي شود اما به زور مي خواهند آنرا از دست آدم بگيرند .